شعر شور
×-×-×
شوری به سر دارم پر از شعر
شعری سرودم اندکی شور
جامی به دستم داده دلبر
دل برده از من یار بدجور
دور سرم چرخید دنیا
تا دیدمش می آمد از دور
لُر بود و گاهی تَرک بندش
فارسی کمی می کرد بلغور
در سینه اش یک قلب سنگی
برسینه اش یک خوشه انگور
لبهای او گُل برگ نارنج
چشمای او مخمور مخمور
یک جفت گل بر گونه پیدا
صد بوی گل در جامه مستور
شهزاده ای چون شاخ شمشاد
نازک زنی چون شاه زنبور
هر تار مویش می نوازید
بهتر ز چنگ و تار و سنتور
رویش چو می گرداند سویم
می دیدم او را هاله ی نور
با هر نگاهش می کنم غش
نبضم ولی با خنده اش جور
چشم حسود از او شود کور
کورم هر آن دم میشود دور
ای کاش تا مُردم بیاید
دلبر نشیند بر لب گور


