قالب شعر: شعر نیمایی
بن بست
،،،،،،،،،،،،،،،،
به تو مشکوکم من
به تو که سُبحه گرفتی در دست
به تو مَظنونم من
به تو که پول گرفتی پِله کردی پیوست
زتو نفرت دارم
ز تو که ضاد کشیدی به نمازت بسیار
ز تو که دوست شدی با عده ای باده پرست
به خودم گفتم من
او بشد مست و زد آینه شکست
پس چرا گِزمه شهر دست من از پشت ببست
از تو می پرسم من
این چنین رسم کجا بوده و هست
که گناهی بکند شیخ به مسجد در بلخ
و بگیرند کسی را عوضش اندر خَست
به من آهسته بگو
او که خود نافله خواندی و دعا در همه شب
هیچ آیا حواسش به بغل دستش هست؟
ز من این نکته شنو
کاش آن شیخ که ارشاد بکردی مردم
اندکی فکر کند فکر به این ایده پست
راستی کج نرود بار به مقصد هرگز
راست رو چونکه ره راست ندارد بن بست
•~•~•
حاجی اکبری


