کوهرنگ
——–
رفته بودم مدرسه در کوهرنگ
دیدم آنجا بافه ای چوب و شلنگ
..
گفتم اینجا پادگان است یا که هنگ
می کنند اینجا مگر الاکلنگ
..
با صدای مبهم وممتد زنگ
ریخت بیرون لشکر تیمور لنگ
..
با کتاب و دفتر و با چوب و سنگ
همدگر را می زدند با مشت و چنگ
..
حمله میکردند از پشت بی درنگ
ناله میزد کودکی ناخورده بنگ
..
اولا کز کرده بودند چون خدنگ
دوما افتان و خیزان چون پلنگ
..
سوما با غیرتمند همچون پشنگ
چهارما ترسی ندارند از نهنگ
..
پنجما خوراک شان تیر و تفنگ
شیشم از کشتن نباشد عیب و ننگ
..
یک نفر فرمانده در میدان جنگ
داد می زد بچه ها را خورده زنگ
..
او صدایش ناتوان تر از کلنگ
گم شدی در بین این صد دیو منگ
..
این حکایت نیست از شهر فرنگ
از دیار مردمان شوخ و شنگ
..
زنگ تفریح است یا میدان جنگ
هیچ نشنیدی جز آواز چرنگ
..
آدمی روزی رود در گور تنگ
زنگی از رومی بترسد ما ز زنگ
..


