خواستگاری
…..،،،،…..
شبی گفت فرزند بابای خود را
نخواهم مگر دخت کا بنگعلی را
—
فرشته بخوانم من اورا تو گویی
به زیر برده او چرخ نیلوفری را
—
همه دلبران جمله شاگرد اویند
تلمذ کنند پیش او رسم افسونگری را
—
چنان می خرامد به هنگام رفتن
که شرمنده سازد کبک دری را
—
گر او را برایم کنی خواستگاری
به سر می نهم تاج اسکندری را
—
پدر گفت ول کن این خود سری را
فراموش کردی مگر اون چک افسری را
—
به چی دلخوشی رو خیار چمبری را
کجا دیده ای این سیاه بندری را
—
نشاید به هرکس بدی دست دوستی
نپاید چنین دوست برف کنگری را
—
برو فکر دیگر بکن تا زمان هست
که بسیار از این دست هست مشتری را
—
بدر کن به سر فکر حور و پری را
نصیحت شنو حرف حاج اکبری را
÷÷÷
حاجی اکبری


