آلام همنوعان
الام همنوعان
من گرفتار از غم دلهای نالانم مدام
قطرهها ریزد ازاین چشمانِ گریانم مدام
چهره های زرد و محزون میکند پژمردهام
از ملالت های یاران ، سینه سوزانم مدام
حال خوش بر من نمیسازد اگر افسردهای
پیش رو بینم ، از آن آزرده در جانم مدام
نخل احساس بشر یک ریشه دارد بی گمان
چون خزان گیرد نهالی ، برگ ریزانم مدام
این جهان گر بستر جانها برای زندگی است
از چه رو من در جهان، مهمان پژمانم مدام
گفت بنی آدم همه اعضایی از یک پیکرند
سعدیا، من از فراقت ها پریشانم مدام
نالهها خیزد از این دل در میان سینه ام
ابر رحمت بارشی!، در باغ حرمانم مدام
گر چه رنجورم از این آلام همنوعان خود
در امیدِ رحمت از معبود و سبحانم مدام
مختار پشوتن «رنجور»


