تابش مهتاب
چشم مستت کرده تسخیراین دل بیمار مارا
چین گیسویت ، پریشان می کند افکار مارا
کهکشانِ هر نگاهت ، بر کویر روح و جانم
تابشی با صد ستاره ، کرده روشن غار مارا
ماه رویت میزند، نور هلالی را به شبها
تیرگی هرگز نمی گیرد دل بیدار ما را
ازچه رو وصلی نمیگردد میان عاشق و یار
عشق اگرحٌسنِ نگاراست و پسندد کار مارا
شورعشاق جهان یکجا نشست برسینهیما
از نگاهی که نمایان کرده است اسرار مارا
گفتیای رنجور ناشایست تمنا کم کناز ما
وصلتی را که کند اکراه جان و عار ما را


