شوق وصال
می زنی با تیغ مژگان ، زخم جانم عاقبت
میبری با چشم خود، تاب و توانم عاقبت
میرسد روزی که پرگیرم ازین شوق وصال
می زنی با عشوه ها آتش به خانم عاقبت
هرنگاهت با ملاحت سحرو جادو میکند
می زنی با غمزه ها ، تیر کمانم عاقبت
شاخه گل ها شرمسار از قامت زیبای تو
میبری سیب سلامت ، از روانم عاقبت
ایکمان ابروی پیشانی بلند و خوشمرام
می کنی رسوا تو در هر دو جهانم عاقبت
در طراوت غنچهی پاک و سحر گاه منی
میکنی با آن دل سنگ بینشانم عاقبت
قصد جانم کرده ای ، یا مرهم جانم شوی
میدهی شهد از دو یاقوت یمانم عاقبت؟
خوش برقصیدر چمنزار وجودم چون غزال
می شوی رنجور این برگ و خزانم عاقبت
مختار پشوتن « رنجور »


