با وجودِ آن که: من، با دلت سخن دارم
در کمالِ بیتابی، از سکوت، سرشارم
چون سکوتِ پیوسته، مظهرِ رضایت نیست
مثلِ ابرِ سرگشته، پُربهانه میبارم
نبضِ من نمیگیری؛ حسّ من نمیخوانی
میسراید از گریه، هر دو چشمِ بیمارم
از غمِ دلِ زارم، ناله بیامان دارم
روزها، پُر از: دردم؛ شب، هماره بیدارم
میکنی تو خرج امّا، نابجا غرورت را
حالِ دل نمیفهمی؛ از غرور بیزارم
دل شده، سیاوش در، شعلهی تبِ آتش
میتواند احساست، نَم دمد بر این نارم
رستمی تو هستیو، دل شده، چو تهمینه
در شبِ وفا بازآ، با دلت بشو، یارم
جامِ سینهی زهرا، هر نفَس پُراز: بغضاست
اندکی بکن رحمی، بر گُلِ دلِ زارم
زهرا حکیمی بافقی (الف_احساس)

