بیست دانه سپیدانهی دلانه
به نام یگانهی مهرآفرین
بیست سپیدسرودهی کوتاه و دلی:
۱
مینگارم
زلالِ پیوستهی احساسم را
تا که شاید
آرام یابد
اقیانوسِ ناآرامِ دلِ من!
۲
دستانم قلم بشوند
اگر
غیر از
حسّ حقگویی
چیزی دیگر بتپد
در نبضِ قلمم!
۳
سپیدند
چونان برفِ نشسته روی مویم
شورِ نگاهِ شعرم
و چشمانِ احساسم
که ماندهاند در راه
به امیدِ آمدنت
۴
گاهی
بغضی مبهم
در گلویم هست
که بنفش میکند
جیغِ سکوتِ احساسم را
۵
در گرماگرمِ زندگانی
خنکای مهرت
نوازشگری است، پراحساس
بستانِ عاطفهام را
۶
… من نوازش میکنم
از دور
با دستانِ گرمِ احساسم
ابرهای سپیدِ آسمان را…
۷
… هر روز
هر شب
حنجرهی احساسم
تو را
با تکرار محبّت
تلاوت میکند
۸
کاش میشد
روزی
بازگشت به همانجا که
شروع شد
قصّهی احساسم با تو!
۹
امروز که گذشت
تمام قاصدکهای دشت
سویت خواهند آمد
تا پیامرسانی باشند
قصّهی ناتمامِ احساسم را
۱۰
وقتی که بیایی
احساس
سبد سبد
بوسه در رهت خواهد کاشت
و با لبانِ سینه
خاکِ راهت را
خواهد بوسید
۱۱
پرندگانِ احساس
بر بوتههای یاس
لانهای ساختهاند با عشق
تا در آن
جوجههای محبّت بپرورند
با مهر…
۱۲
دخترِ بکرِ احساسم
در سترِ عشق جاریست
از زلالِ عاطفه
آبِ محبّت می نوشد
و در بطنِ عفاف
اندیشهی مِهر میپروراند
۱۳
جاریست در
اندیشهی آبی آیینهی احساسم
بارشی سبز
از سبزینههایی بیمرز
۱۴
شبنم عشق
چکه می کند
از گلبرگ احساسم
تمام احساسم
درگیر توست
۱۵
نت به نت
صدای خیس باران
به طراوت می انگیزاند
موسیقی احساس مرا
در آبیهای بی کران
۱۶
احساسم نفس میزند
در بی همزبانی
درد باید دلت را
تا که دردم را بدانی
۱۷
روزی که جاری شد
زلال احساست
سپاسِ مهربانی را
کرنش نمای
با عشق!
۱۸
خود را به خواب زده احساسم
شاید
که رویایت را
ببیند!
۱۹
آهنگ سفر کن ای دل!
از آبیِ نیلوفر
تا آبیهای بیکران
تا که احساس کنی
از ژرفای جان
کهکشانی از محبّت را
در فراسوی باوری
سرشار از ستاره
۲۰
در لحظههای خالی از احساس
ساز و کارِ ابریشمِ دلم
سرودِ سکوت
در پیلهی لحظههاست
زهرا حکیمی بافقی (الههی احساس)
* سپیدانههای صفحهی فراروی، از کتابهای: راز و نیاز؛ آدینهی انتظار؛ ایثار در خیبر؛ صدای پای احساس و گلهای سپید دشت احساس گزینش شده است.
* چند نکتهی ادبی پیرامون بیستمین سپیدانهی پست جاری:
– ترکیب عطفی «ساز و کار»: به معنای روال انجام یک کار است.
– یکی از معانی واژهی «ابریشم»: تار سازها که به زخمه یا به ناخن نوازند. مطلق سازهای زهدار.
– در اینجا «ابریشمِ دلم» تشبیه بلیغ است؛ با «پیله» مراعات نظیر و با «ساز» ایهام تناسب دارد.
– «پیلهی لحظهها»: استعارهی پنهان.
– از چگونگی تکرار «لحظهها» آرایهی ردالعجز علی الصدر شکل گرفته است.
خوانش مهرانگیزتان را سپاس!
ردّ قلمتان ماندگار بر دلِ دیوانِ مهرِ روزگار!

