به نام یگانهی مهرآفرین
بیعدالت شد جهان؟ «تو»، داد کن!
بخششی کن؛ سینهات را راد کن!
ناامید از زندگی هرگز نشو!
باورت را با صفا همزاد کن!
با انرژیهای احساسِ دلت،
مثبتِ امّید را، فریاد کن!
کن خراب از پایه بنیادِ غمو،
خانهی شادیِ جان آباد کن!
دل نده، در بندِ غمها؛ هیچگاه!
حسّ قلبِ خویشتن را، شاد کن!
باش، همواره رها در زندگی؛
خویش را، از بستگی، آزاد کن!
باخبر باش از: گُلِ شور و، نشاط؛
نبضِ دل را، قاصدک، در باد کن!
مهربان باش آنچنان که: هر زمان،
فکرِ کانونهای بیبنیاد کن!
در دلِ شبهای شیرینِ عطش،
رحم بر کوهِ غمِ فرهاد کن!
دور شو، از فکرِ دنیای دنی؛
از گُلِ نامِ خدایت، یاد کن!
زهرا حکیمی بافقی، غزل ۲۶۴، کتاب نوای احساس.

