قالب شعر: {قالب شعر:35}
به نام یگانهی مهرآفرین
دوبیتیهایی از کتاب دلگویههای بانوی احساس:
درونِ سینه حسّی، ناب دارم
دلی، سرگشته و، بیتاب دارم
به رویای رسیدن، تا گلِ عشق
دمادم، دیدهای، بیخواب دارم
*
شبستو، بیقراری سهم دل شد
دوباره، انتظاری سهم دل شد
ستاره، در ستاره چشمکِ مهر
و حسّ بیشماری سهم دل شد
*
تو هم مثل منی؛ دلتنگ و خسته
درون سینهات، مهری نشسته
از احساسِ دلت، گل میتراود
به دشتِ باورِ من، دسته دسته
*
تو دیدی که: به قلبم درد، جاریست
همان دردی؛ که تب می کرد، جاریست
نخواندی حسّ پردردِ دلم را
هنوز آن التهاب سرد، جاریست
*
تو میدانی: دلی حسّاس دارم
تو میدانی: چقدر احساس دارم
به آغوشت؛ بَر و، دوشت؛ به لبهات
از این رو هم، به «تو» وسواس دارم..
*
وجودم، با تو سرشار از، وفا شد
سراسر، شور و دنیای صفا شد
میانِ جان، شکفته، نوگُلِ عشق
و احساسم، به مِهرت، مبتلا شد
*
نگاهت، در دلم گردیده روشن
صفا داده به جانم همچو گلشن
من از حسّ نهانِ جان سرایم:
فدایت شورشِ جامِ دلِ من!
*
نگاهت بر دلم «احساس» میکاشت
ستاره، چشمکِ نابِ تو را داشت
کجایی؛ تا که باز از بسترِ مِهر
کنم بوسه، زِ لب های تو برداشت
*
نگاهت مثلِ دریاهای آبیست
طراوت دارد و مانندِ آبیست
و دور از جان کند حسّ عطش را
چو جامِ آن گرفتارِ سرابیست
*
بیا از ساحلِ قلبم گذر کن
کمی، از روی حس بر دل نظر کن
بزن موجِ نگاهت بر دلِ من
محبّت را درونم بیشتر کن
*
نگار از ساحل احساس رد شد
چه زیبا خوب بودن را بلد شد!
نگاهم، چون که بر چشمانش افتاد
همه حسّم به او، افزون زِ حد شد
*
شدم در کیش و ماتِ چشم تو، مات
دلم مبهوت ماند و قلبِ من مات
رخِ خود را گرفتی، از دو چشمم
همه، آیینهی احساسِ من، مات
*
نباشد جفایت «گلم!» باورم
نگردد بهجز مِهرِ «تو»، در سرم
از احساسِ پاینده در جامِ دل
تو سرشار کن کام و هم ساغرم
*
نهانِ جان شده، قاموسِ احساس
بخوان آن را کمی با قلبِ حسّاس
پسندیدی، اگر، گلواژهای را
از آن، شادی نما چون دشتِ ریواس
*
زِ هجرت دل شده همچون گُلِ یاس
ولی با تو، شود چون دشتِ ریواس
برای شورشِ موجِ نشاطم
از احساست بده، بوسی؛ چو الماس
*
چقدر این دل هوای سرد دارد
هوای پر ز خاک و گرد دارد
ز بس شبنم چکاند احساس قلبم
دلم شب بوی زرد درد دارد
*
نگاهت را به مهرِ آسمانی کن
سپاسِ ایزدت تا میتوانی کن
جوانی و، تنت سالم؛ ببین این را
و با ژرفای احساست، جوانی کن
*
گلم! جز تو، نمیخواهم سری را
نمیخواهم به جز تو، دلبری را
نباشد حسّ من مانندِ زنبور
که بعد از تو، بجوید دیگری را
*
نشسته بیقراری در دلِ من
هوای انتظاری در دلِ من
تمامِ من، از احساسِ تو شد شاد
تمامِ توست جاری در دلِ من
*
به رقص آمد دلم با سازِ رازت
فدای عشوههای دلنوازت
چه احساسِ قشنگی هست وقتی
دهی بوسی، از آن لبهای نازت
*
به دستانم دو دستِ مِهر بگذار
به لبهایم تبِ احساس بسپار
نگاهی کن مرا با جوششِ عشق
ببین چون میشود حالم، از این کار
*
دلت حسّ ترِ بیکینه داره
نگاهت چشمهی آیینه داره
مدام از بازتابِ مهربانیت
دلم مهرِ تو رو در سینه داره
*
خداوندا کمک کن تا دلِ من
شود مملُو، از احساساتِ بیفَن
شوم خالی ز هر گونه گناهی
نگردد باورم را حِقد رهزن
*
کنون که: گشته پرپر گلسِتانها
نمانده حسّ و نا در جامِ جانها
ببین! نرگسترین دیده به راهت
نشسته تا بیایی،از کرانها
زهرا حکیمی بافقی (الف_احساس)
خوانش مهرانگیزتان را سپاس!

