خو کرده دلم با تپشِ واژهی احساس
به نام حضرت دوست
۲۰ کوتاهکلاسیک از کتاب دلگویههای بانوی احساس:
۱
مِهرِ تو برایم دل و دینست و دگر هیچ
رویای مرا نقش نگینست و دگر هیچ
خو کرده دلم با تپشِ واژهی «احساس»
فرهنگِ بیانم فقط اینست و دگر هیچ
۲
از روزنِ احساس، تو را دیده دلم
پروانهی رخسارِ تو گردیده دلم
هر برگ زِ گلبرگِ رخِ خوبِ تو را
تکرار به تکرار، پسندیده دلم
۳
از زیستنِ بیتپشِ عشق، چه سیرم!
بیعشق، نفَس قبض شود؛ زود بمیرم
چون جامهی احساس، به تن کرده دلِ من
باید که همه، کامِ دل از: «عشق» بگیرم
۴
از رنگ و ریا هیچ نبردی بویی
با نوگُلِ خوبی و صفا همخویی
آنقدر تو بیرنگی و خوبی؛ گُلِ من!
کهاحساسِ دلم جز تو نبیند رویی
۵
پُررنگترین رنگِ وفا هست، دلت
بیرنگتر از: آبِ صفا هست، دلت
از جنبهی احساس و گُلِ خوبی و مهر
همواره چه بیرنگ و ریا هست، دلت
۶
زیباست گُلی که: دلِ «تو» هدیه نمود
هر برگِ گُلت، آیهی عشقی بِسُرود
یک دفترِ صد برگِ پُر از مهر و وفاست
کز هر طرفش میشود احساس، درود
۷
دل، بوسه زند بر گُلِ رخسارِ چو باغت
تصویر کشد دل، ز گُلِ بوسهی داغت
احساسِ پُر از: عاطفهها در دلِ رویا
سرگرمیِ دل گشته در اوقات فراغت
۸
آن دم که دلم با دلِ «تو» غرقِ نیاز است
آهنگِ دلم با تو به کوک است و به ساز است
موسیقیِ احساسِ نهانم زند آواز
وقتی که مرا با گُلِ آغوشِ تو راز است
۹
احساسِ محبّت، به تو در دل، شده پیدا
بی «تو» دلِ من میشود اینجا تک و تنها
از جادّهی عاطفهها سوی دلِ من
برگرد بیا؛ تا که کنم مِهر تماشا!
۱۰
برخیز بیا، نزدِ دلم؛ دلدارم!
آخر منم انسانم و یک دل دارم
یک دل؛ که نه صد دل، شدهام شیدایت
گلبوسهی حس، بر لبِ «تو»، میکارم
۱۱
سرتاسرم از مِهر کشد نغمهی شوری
دیگر نتپد در گُلِ دل، طاقتِ دوری
دل، عاطفه میگیرد از احساسِ لبِ تو
زیباتر از امواجِ دلت نیست سروری
۱۲
نمنمک، آمدهای سوی دلم با دلِ خود
تا کنی بسترِ احساسِ مرا منزلِ خود
شور بخشید دلت بر دلِ من؛ بانمکم!
کرده بزمِ دلِ من را دلِ «تو» محفلِ خود
۱۳
جز شادیِ احساس، ندارد گُلِ مستی
زیباست برای دلِ ما مِهرپرستی
بنگر زِ صفای دلِ خود؛ تا که ببینی
نبضِ تپشِ عشق بُوَد در دلِ هستی
۱۴
هرکس که: از اسرارِ جهان باخبر است،
حسّ نفسش، خوبتر از: برگِ تر است
نبضِ دلِ هستی، پُر از امواجِ صفاست
کشفِ تپشِ نبضِ جهان، خود، هنر است
۱۵
مردادیِ مِهرت، شده پُر، با تبِ امّید
گرمای دلت پرتویی از: تابشِ خورشید
«تو» حسّ قشنگِ وزشِ مهر و وفایی
دلگرمتری، از تب و تابِ تپشِ شید
۱۶
با حسّ دلم به هر کران میگردم
در بسترِ عاشقی، نهان میگردم
در، آلبومی، قدیمیو، صد پاره
دنبالِ جوانههای جان میگردم
۱۷
آرش شدهای مرزِ تبِ حسّ مرا
با «تو» دلِ من پُر شده از: عاطفهها
بگشاد کمانی خَمِ ابروی تو وُ
مرزش چه مشخّص شده گلشهرِ صفا
۱۸
محوِ رخ زیبای تو شد بود و نبودم
«تو» منشا شعرِ گُلِ احساسِ وجودم
پرواز کن اینک به دلم؛ تا که ببینی
از نای نهانِ گُلِ جان، عشق سرودم
۱۹
«تو» شعرِ دلو، شعرِ تمامِ گُلِ عشق
پیوسته رسد بر تو سلامِ گُلِ عشق
چون سازِ محبّت زند احساس و عطش،
شعرت بشود حُسنِ ختامِ گُلِ عشق
۲۰
در دست گرفتم سبدِ عشق و صفا را
رفتم دلِ صحرا که بچینم گُل رویا
با باورِ احساسِ دلم، عاطفه چیدم
تقدیم نمودم به شما، این گُلِ زیبا
زهرا حکیمی بافقی (الف_احساس)
خوانش مهرانگیزتان را سپاس!

