وقتی به سرای قلبِ «تو» سر بزنم،
در نبضِ دلم تپش، مکرّر بزنم
با مِهرِ دلت صفا کنم پیوسته
در خانهی عشقِ «تو» فقط در بزنم
همواره نفس بگیرماز: نوگلِ عشق
بر گلشنِ دل، گلی معطّر بزنم
امواجِ جنون از عشقِ «تو» نغمه زند
با عاطفهام نوای دیگر بزنم
خسته، نشوم مناز: تپشهای جنون
با مِهرِ مهِ رُخَت، به هر در، بزنم
از مقصدِ شهرِ قلبِ خود؛ تا دلِ تو
با بالِ عطش، مدام، پرپر بزنم
پرشور شود نفس، درون دلمو
از سینهی «تو» به دیده منظر بزنم
در دامنههای شوق، جاری بشوم
بر طرحِ دلم رگی مصوّر بزنم
احساس دهد به دل، نمِ عاطفه را
عطرِ تبِ عشقِ «تو» به پیکر بزنم
زهرا حکیمی بافقی(الف-احساس)

