سحر در جاده…
سحر در جاده می بینم شراب بی خمارم را
اگر زین کرده ام از نو سمندِ بیقرارم را
هوا سرشارِ سرمستی نسیم صبح می آید
و گنجشکان که می خوانند و می دانند کارم را
به شوق دخت دی ماهی به گلخندی شدم راهی
بیا ای دل اگر خواهی ببینی نو بهارم را
رها کن این تپیدن را ببین شوق رسیدن را
که رقصان کرده بی پروا تن گرد و غبارم را
ندارم غیر او یاری و دارم قصد دیداری
به چشمش دیده ام آری همه دار و ندارم را
به دستش می زنم بوسه که دلدار است و می دانم
به زیر پا میندازد دل امیدوارم را!
ندارد باده تاثیری ندارد جاده تقصیری
نمی بینم دگر سیری لب میخانه خوارم را
#تقدیم با عشق به همسر عزیزم!


