تقدیر شعله ها
تقدیرِ شعله ها
ماه شهادت آمد شور و نوا به پا شد
خورشید تشنه محوِ مهتابِّ با وفا شد
در آسمان ستاره بر لاله کرد اشاره
باران پر از شراره سرتا به پا دعا شد
تا قصه ای بگوید در گوش آتش و باد
پروانه خوش اسیرِ تقدیرِ شعله ها شد
وقتی سرود آن گل این قصه با تغزّل
گفت او خودش به بلبل به به چه ماجرا شد
اول به کوفه قاصد با دست و پای بسته
وقتی کبوترانه از برج خود رها شد
آمد غریبه سان حُر با دست و دیده ای پُر
خیمه نکرده چادُر برگشت و آشنا شد
شد روز جنگ و تکبیر دیدم پرستویی پیر
نذرش که بود در دل در نزد جان اَدا شد
در معرکه چو قاسم اشکی چشید و خونی
بی شرط و شکوِه آمد احلی مِن الصفا شد
و آن غنچه ی دمیده بر باغبان وزیده
با تندیِ نسیمِ تیرِ سه شعبه وا شد
الله اکبر از عشق آنجا که خاک گلگون
با پاره پاره پیکر همسفره ی عبا شد
آن ماهِ دیده بسته شد ساغرش شکسته
دست از تنش نه تنها راسش ز تن جدا شد
رازی که نور قرآن از چشم ما نهان داشت
گرم و مقطّع از خون بر نیزه برملا شد
در مجلسی که اوباش می کرد راز دل فاش
خورشید گفت و خفّاش مَشتش به رعشه وا شد
گفت او ندیدم آنجا الّا جمیل و زآن پس
هر عاشقی که آمد راهیّ کربلا شد
آبان ۱۴۰۳
مشهد کاوه
بهنام گرجی(بهنام)…التماس دعا🏴🤲


