نور احمد ، عطر رهرا
نورِ احمد ، عطر زهرا
عطــر خلقت از گل زهـرا به جانها می دمید
نــــور احمد از رخ پاکــش به دلها می رسید
شــور عشـــق آن گـــل صـــدر نبـی در نینــوا
با هزاران جلوه تا عرش و فلک سر میکشید
کــــربلا میدان جنـگِ نور و ظلمـت گشته بود
خون اولاد علــی از دست دیوان مـی چکیـد
از عطــش مـــولا حسیـن بهـــر تسلای علــی
در دهانـــش با کنــایه مهــر خاتم مـی مـکید
اصغــر شش ماهه در آغــوش مادر از عطش
دست و انگشتان خودرا با مرارت میچشید
عــرشیان در کــــربـلا مشتاق روی عاشــقان
تا ببینند عطــر جنت از چه سویی مـی وزید
عشق و ایثـار حسیـن بود و مصـاف کافـران
قلـب زهــرا در میان سوت و هورا مـی تپید
جمله یاران حسین بــر سوی میدان پر زدند
نـو جوان مجتبــی رو به شهـادت مـی دوید
دست عباس علـــی از تـن جدا افتــــاده بود
پشت مــولا از غــمِ داغ بــــرادر مـ ـیخمید
عاقبت عـــرش خدا از خون یاران و حسین
سرخ و رنگین شدکه رنجورو فدایی میخرید
مختار پشوتن « رنجور »


