عمر شیرین و جوانی شد به پایان بیثمر
ناله ها آمد از این دل تا ببینی چشم تر
هر خیالی که بسوی گوی عشقت میدوید
بیوصالت شد بسوی موج و طوفان و خطر
نغمه های دل چنان محزون و غمناکم نمود
قصه لیلی و مجنون هم به جان شد بی اثر
غصه های این دل بیچاره افتاده به خون
از کجا مرهم بگیرد ، تا به جان گردد سپر
در وجودم ذره ای لایق نمی بینم که آن
در سرای مهر و عشق تو بیفتد معتبر
عاقبت رنجور و نالان با غم و نجوای جان
می روم تا عمق بحران از برت گیرم گذر


