عیش و هوس
عیش و هوس
بـی سـر و پا را سرخـم بـادهی مستـی ندهند
بیدل و جانها به سُرور و در وصلت نشوند
خســرو جم جاهــی و نادر اگر از ملــک جهان
هستـی و جانت بـه دمِ، خسـرو جانان نزنند
بی غم و خوف از همه جا تیغ فلک را بپذیر
قامـــت خـم عرضـه نـما ، سـرو نـما را نــخرند
پا به سَـرایی که در آن یار مقیم است بگذار
عـاشــق جــانان شــده را روح مسیحـا بـدمنــد
ذلت نفس و هوس ازجان بکنای کرده خطا
طالب عیش و هوسی؟! سوی سرابت بکشند
ای دل رنــجورِ پـر از غصــهی عصیــان و گناه
در ســرِ سـجده سـحر، مـیوهی جانت ندهند
مختار پشوتن « رنجور »


