چشم آهو
چشم آهو گونهات ما را به صحرا می برد
قوس مژگانت دل و جان را به یغما می برد
آن رخ روشنتر از هر آفتابی در جهان
دیدگانِ هرزه را بیحکم و فتوا می برد
بندجانِ من همان گیسوی آویزان توست
زلف افشانت دو چنگم را به بالا می برد
عاشقانت جملگی یک غصه دارند در جهان
قصهات جان را بسوی چشم شهلا می برد
عاشق آزاری چه سودی دارد ای ابرو کمان
عشوههایت حس و حالم سوی لیلا می برد
هرکلاف کهکشانی نقشی از ابروی توست
قامت افتادگان را شاد و شیدا می برد
قلب رنجورم ندارد درد هجران کسی
جز سیه چشمی که دل را تا ثریا می برد
مختار پشوتن « رنجور »


