سکوت روز اول
دیدگانت تا گلستانِ شهادت میدوید
نورسیمایت به عمق آسمانها میرسید
جان ایران بودی و در قلب امّت ماندگار
درسحرها از رخت بارانِ وصلت میچکید
در شبِ هجرانِ تو ای رهبر دل دادگان
جان امت رنج خودرا برخیابان میکشید
چون نشد شرمنده آن تیر عدو از روی تو
بیخجالت درمیان سنگ و آهن میخزید
ایکه فهوای کلامت با اشارتهای خوش
بر دل آزادگان ، شوق و بشارت می دمید
دیدهها ازمنظرگوشی نشد یک لحظه دور
قلب رنجور از سکوت روز اول ، میتپید
مختار پشوتن « رنجور »


