زنگ آخر بود و دختربچه ها خندان و شاد
جمع می کردند کیف و دفتر مشق و مداد
موج می زد پچ پچی آرام و زیبا در کلاس
مهربانی ، عشق و شادی بود حاکم بر کلاس
غنچه می زد نو به نو لبخند از لب هایشان
وقت رفتن بود سوی خانه ها ، یا آسمان؟
فکر می کردند سوی خانه هاشان می دوند
سوی شادی سوی رویاهای رنگی می روند
روزگار اما رفیقی خوب بر آنها نشد
زنگ آخر همصدا با آنهمه رویا نشد
موشکی از قهر کینه زنگ آخر را نواخت
شعله زد بر خرمن گل ها و گلشن را گداخت
زنگ آخر داغ شد بر جان ایران تا ابد
زخم ها بر پیکر این خانه و کاشانه زد
برگ برگ و دانه دانه غنچه ها پر پر شدند
قطره قطره دیده ها از خون سینه تر شدند
سهم گل ها آتش و آوار و موج انفجار
سهم ما شد خون دل با نالههای پر شرار
خونشان از مدرسه تا آسمان را سرخ کرد
تا قیامت از کران تا بیکران را سرخ کرد
خونشان در خاک جوشید و به بالاها رسید
برسپهر نيلگون آسمان رسمی کشید
نامشان با خونشان ترسیم شد بر روی ماه
غنچه های بی گناه بی گناه بی گناه


