ضجهی دل
ضجهی دل
ای دلبرمن دل به که دادیکه ندیدی
این حال خراب و غم ما را نزدودی
من عاشق آن عطر بهاری دو گیسو
بودم که تو ما را نخریدی نگزیدی
هر آه که زد این دل نالان و پریشان
هرگز به دلم نغمهی وصلت نسرودی
هر ضجه که از خرمن سوزان دل آمد
از شعلهی آن خنده نمودی و رمیدی
حوریی دلانگیز من و سرو خرامان
برخانهی من یک سر منت نکشیدی
در راه تو ایام فراوان چو نشستم
یک بار چرا ، خستگی ما نخریدی
مختار پشوتن«رنجور»


