کتاب عشق
کتاب عشق
کتاب عشــق مـن پایان نـدارد
دو چشمانــم دگــر باران ندارد
شـدم منفـور آن زیبـای غــمّاز
دلــم ذوق معــاش جان ندارد
چنان افتــاده ام بـر آتـش غم
که روحم راحت ازحرمان ندارد
خدا داند که در جانم چه باشد
به گلـزار و ختن اســکان ندارد
نمیداند کسی درد از چه دارم
شکسته قلبـــم و درمـان نـدارد
اگر عشق اینچنین دارد عداوت
چرا خطـی بر این پیمـــان ندارد
نــــگار بـــی وفـا با مـن نــجوشـد
دلم بی همدم و سامان نــدارد
شدم شرمنده دور شور جوانی
روان مـن بجـز پــژمــان ندارد
بــر آن آهـــوی زیبـای خــرامان
از جوانـــی عاشقم پایان ندارد
دلش با دیگران است عاشقانه
از این قامـت دل شـادان ندارد
دلم رنجور عشق و بــی وفایـی
که هــرگز یار مهر افشان ندارد
مختار پشوتن « رنجور »


