خیبر زده بر دل
خیبر زده بر دل
تو اگر جان مرا به چشم خود نمی نشاندی
دل مجذوب مــرا به کوی خود نمــی رساندی
سـر و جانـم به هوای تو چرا بـهانه مــی کرد
تو اگـر عشوه در آن روز به ما نمــی فشاندی
غمــزه و تلمیـح تو زد موشــک خیبر به دلم
تـو چـرا عشـوه کنـان روح و روانـــم بستاندی
عاشقـی را تو خطا و هـــرزگـی نوشــته بودی
دل ربایی باجنایت هم طرازست که نخواندی
سالهـا دل را به یغما بردی و با عشوههــایت
مأمنِ آرام مـا را سوی طــوفـان مــی کشاندی
مانده ام با این دل رنـجور و غمناک پر از غم
ساحل خود را به ما بستی و بر پیمان نماندی
مختار پشوتن « رنجور »


