-
خجل گشت آفتاب از نور رخسار محمد
جهالت چیده شد، با نام و اخبار محمدبه بانوی بنی هاشم ملائک مژده دادند
که عالم میشود روشن ، از انوار محمد
دلش مانند دریا ، از کرامت های خلقت
جهان خوش عطرو بو از زلفعطار محمد
هر آنچه از جلالت ، انبیاء را داده بودند
فرود آمد به جان و ، سوی گهوار محمد
به خلقت ، در مقام اشرف اولاد آدم
علی مولا شد از جانش مدد کار محمد
محمد شد نماد خلقت و،اهداف عالم
که آدم هم بشر آبا ، به اقرار محمد
معلم شد تمام انبیاء را ، تا به موسی
شد عیسی هم بدنیا، بند دستار محمد
جهان تار و سراسر مملو از کفر و خرافه
سپیدی سر رسید از ، نور اطهار محمد
بخشکید از جلال و هیبت او بحر ساوه
فرو رفت کاخ کسری هم، از اسرار محمد
دلش آشفته بوداز غنچههای زنده برگور
شدند گلهایی ازخلقت به شهوار محمد
همه رنگین رٌخان که برده بودنداز جهالت
شدند چون شیرمردانی به دین یار محمد
چو قرآن مٌنْزَل افتاد ازخزائن سینه اش را
فزون شد علم و دانش ها از افکار محمد
مسلمانان شدند ، تنها موحد در عبادت
که این توحید و قرآن شد، از آثار محمد
گرای رنجور نبود این مکتب قرآن و توحید
جهان میشد سراسر، محو گفتار محمد؟


