تنهایی
از سقفِ اتاق
آویزان است.
و من به صدای
چکچکِ شیر آب
گوش میسپارم.
انتظار را از تن بیرون میریزم؛
غمهایم، آهسته
روی چشمهایم میخزند،
که به ساعت خیره میشوند.
و ساعت،
در گلوگاهِ دقیقهها
بیدار میماند.
ثانیهها را میشمارم،
کنار کلماتم مینشینم،
شعرهایم را روی خود میکشم،
و تا سحر به سقف
خیره میمانم.


