هیاهوی سرخ
شهدِ سرخ
در کاسهی سفالی،
توتفرنگیها غرقِ لب هایت؛
و من،
این سرخی را به لبانم میکشم.
زیرِ لمسِ انگشتانم،
شکاف برمیدارند؛
گویی شهدِ آنها
نه از شیرینی،
که از نفس هایت
کاسه اکنون خالیست،
اما دهانم
پر از هیاهویِ واژههاییست
که به دندان کشیدهام؛
تا لبهای تو را
در شعرم،
جا بدهم.


