چشمهای کوچکش،
بیخبر از وزنِ فردا،
تصویرِ مبهمِ بزرگسالی را
بیگدار
بر صفحهی آرزوهایش میکشید.
باغِ غمهایش را
با شکوفههای صورتی میآراست
و تا طلوعِ خورشید
به انتظار مینشست؛
به انتظارِ چیزی فراتر
از اتاقِ خالیاش
با آینهای ترکخورده.
او
چیزی دیگر میخواست…
شاید تنها
اندکی خاک،
تا صبرهایش در آن ریشه بدواند
و روزی
در فصلِ بزرگسالی
میوه بردارد.
—
سالها بعد…
همان چشمها،
در اتاقی ترکخورده،
رو به آینهای خاموش
تمامِ خُردههای
خودش را زیر و رو کرد،
اما چیزی نیافت
جز چینهای پیشانیاش
که با دستهای لرزان
آنها را میشمرد.
اینبار
غمهایش را بیشتر
به خود چسباند
و تا طلوع خورشید
به انتظار ماند؛
به انتظارِ روزی تازه
با بوی زنبقهای سفید.
نَفَس کشید،
ریههایش را
از غبارِ سردِ خاطرات
پُر کرد،
و مشتهایش را
به همان خاکِ دیروز
گره زد.
اینبار
نه صبری بود،
نه رنگی،
نه شکوفهای…
اما
در عمقِ همان خاک،
ریشهای مانده بود
از گذشتهای
که هنوز
نَمُرده بود.
لبخندی تلخ زد
به طلوعی
که دیگر برایش غریبه نبود.
شاید…
شاید هنوز
دیر نشده باشد.
شاید
روزنهای
هنوز…


