«سوگندِ واپسین»
ای عشق،
اگر تقدیر،
جلادِ رؤیاهای آدمیست،
پس بگذار
گردنم را
بر تیغِ نامِ تو بگذارم.
چه باک،
اگر سپیده
دیگر بر پنجرهام نتابد؛
آن روز
که خورشیدِ چشمانت
از افقِ من
غروب کرد،
شب
برای همیشه
تاجِ پادشاهی بر سر نهاد.
ای دلبر،
تو نمیدانی
که نبودنت
چه لشکریست؛
هر بامداد
هزار نیزه از خاطره
بر سینهام فرود میآید،
و من
بیآنکه بمیرم،
هزار بار
به خاک میافتم.
اگر روزی
فرشتگان
دفترِ گناهانِ مرا بگشایند،
تنها یک خط خواهند یافت:
«او،
زنی را
بیش از توانِ یک انسان
دوست داشت.»
پس بگذار
باد،
نامت را
بر سنگِ گورم حک کند؛
تا هر رهگذری
که از آنجا میگذرد،
بداند
عاشقی
نه پایانِ زندگی،
که آغازِ جاودانگیِ اندوه است.
و اگر در جهانی دیگر
دوباره
چشمانت
به چشمانم گره خورد،
این بار
نه از عشق خواهم گفت،
نه از وفا…
فقط
دستت را خواهم گرفت،
مبادا
تقدیر،
بار دیگر
ما را
به دو سویِ یک غروب
تبعید کند.


