خروش بی قرین
بهنام، غزل
عزیزِ دل شکن تا کی غریبِ نازنین استی؟
هم از من دور و هم عمری به جانم همنشین استی؟
چه اقبالیست در فالم که در زنجیر می نالم
گریزانم ازین عالم که آنجا در کمین استی
مگر من کِشت آنجایم که در خرمن نمی آیم؟
چرا سلطان نگهبانِ گدای خوشه چین استی؟
میان جان چو بنشینی به اشک و خنده شیرینی
نمی دانم چه می بینی که در شادی غمین استی
بلا ی عشق تو آمد بزد بر جان و می پرسم
بلا از آسمان آید…تو امّا در زمین استی!؟
خبر دادی به من آری از آنجایی که می باید
سلیمانم که می دانم تو آن زیبا نگین استی
جهانی را به افسونی رها کردی به حسرت ها
بگو ای مهربان آیا گرفتار همین استی؟
مگو بهنام بی پروا از آن اسرارِ اندروا
که چون طوطی درین غوغا خروشی بی قرین استی


