تمنا
تمنا می کنم از گل شمیمِ شوق یارم را
که در گلبرگِ تر دارد نسیمِ انتظارم را
به باد صبح می گویم مگر می آیی از جایی
که مهتابش هوس کرده دل شب های تارم را؟
مدارا می کند بامن به مرواریدِ گل گفتن
شبم را می کند روشن که بشناسم عیارم را
ندارم غیر جان چیزی که پیش پای او ریزم
ببر با خود برای او همه دار و ندارم را
بگو خیزد اگر طوفان به خرمنگاه گیسویت
از آنجا بر نمی دارد سرِ قول و قرارم را
به هر تردید می خندم که بر عهد تو پابندم
چرا با تو نپیوندم که بشکستی خمارم را؟
اگر تا دست خون با من تو نرد عاشقی بازی
به دستم خال می کوبم که من بردم قمارم را


