پیرمرد و اژدها
پیرمردی دوست شد با اژدهایی سالها رازها با هم بگفتند و بسی احوالها
او ز نیش خویش و کی را کی گزید و کی گزید این ز ریش خویش و با کیها نشست و کی پرید
شد چنان پیوند مرد و اژدها با هم قوی داستان دوستیشان شد مَثل هر جا روی
از قضا آن مرد فیلش یاد هندِستان نمود پس به فرزندش سپرد از نیش مار و رفت زود
اژدها هر روز میآمد و میکاوید دوست در فراغ او درید از تن همانا هفت پوست
بیخرد فرزندِ خامِ پیرمردِ بینوا کرد روزی با چماقی قصد جان اژدها
هر چه او کوتاه آمد این سو و آن سو خزید رنج بیحاصل شد و با آن عصا دُمّش برید
اژدها از حول جان زد آنچنان نیشی که آن جان به جانان آفرین تسلیم کرد و داد جان
باز آمد از سفر آن مرد و در ماتم نشست ای دریغا رفت فرزند و رفیقش هم ز دست
هفتم فرزند رفت و تا ابد بییار شد پیرمرد مهربان جویای حال مار شد
رفت تا پوزش بخواهد زآنچه که پیش آمده اژدها را دید که بیدم و با نیش آمده
مرد گفتا: این چه روی است و چه خوی است و چه حال؟ با منت هم نیش بازی ای رفیق بیست سال؟
گفت تا در سینه باشد یاد یار و یاد دم دوستی بر باد باشد، بِه که هر دو گشته گم
وزن: فاعِلاتُن، فاعِلاتُن، فاعِلاتُن، فاعِلُن
بحر: رمل مثمن محذوف 📚


