باران
باران که می بارد تو می آیی به یادم
دل را درین باران به چشمان تو دادم
بی تابی و آرامشی می آید از راه
در زیر باران پیش تو وقتی که آدم
زُل می زند بر این دو محرابی که داری
سر می کشد از سینه اش میلی دمادم
با تو نخوانم جز نماز خیس باران
باشد بشویم گرد و خاک اعتقادم
هی با سیاست چادرت را باز مگذار
در این چنین هنگامه ای من حزب بادم
آن مرد درد آلوده ام که تا نخندی
حاشا که از جایی دگر جویم مرادم
در گوش باران از تو می خوانم ترانه
چون با تو شاد شاد شاد شاد شادم


