آیینه ی نوبند
چه شکستی دل آیینه ی نو بندش را؟
شُسته با اشک خوشش غنچه ی لبخندش را؟
تو نگهبان صدف باش صدف می داند
شیوه ی حفظ گوهرهای خوش آیندش را
گوهری پاک تر از گوهر دل نیست رفیق
مشکن تا نبُری رشته ی پیوندش را
ساق دستان همین ساقی سیمین گویاست
که نکرده است رها دستِ خداوندش را
جمع شیرینی و سرمستی و زیبایی و ناز
ما ندیدیم به میخانه همانندش را
با بهاری که به گلبوسه رسد کاری کن
بنشانی نفسی آتش اسفندش را
اگر او داده جوازی که درین باغ شوی
حاجتی نیست بچیند گل سوگندش را
یک اشاره است برای دل عشّاق دلیل
عاقل است آنکه به تکرار کشد پندش را
ریشه از عشق اگر آب گرفته است مترس
نتوان دید جدا ساقه و آوندش


