من غزل خوان گلستان و چمنزار توام
محو عطر و بویی از گلها، ز گلزار توام
وحشتِ مژگانِ تیزو یک نسیم موی تو
چون در آمیزد نگیرم غم که پرگار توام
ساغری ازچشم چون دریای مواجت اگر
بر دل و جانم بریزد ، مست افطار توام
نقش رویت را ببینم ، با نگاهی از درون
در تمام لحظهها من نقش دستار توام
در جوار تو شوم بر، باغ رضوان برین
خلد و اسکان کرده و در بند اطوار توام
دام ابروی کمانت خوشتراز هر ساحلی
حلقه حلقه گیسوانت من گرفتار توام
جان رنجورت پریشانم مگردان و شبی
دل منور کن به مهتابی که دلدار توام


