اغما
من غریبم در میان آشناهایم چرا
خسته و تنها میان خواب و رؤیایم چرا
گنگ و تاریک است این ویرانه کنج دلم
بوف کوری لانه کرده در سراپایم چرا
آری اکنون می شناسم علت این درد را
تیره و تار است نقش و رنگ دنیایم چرا
من اضافی بودم و هیچم مرا انگاشتند
از چه رو امیدوار صبح فردایم ، چرا؟
نفرت انگیز است ای من، اینکه پشت شیشه ها
هیچ یاری نیست بیند عمق اغمایم چرا
بلبلی خوش رنگ بودم روزگاری پیش از این
حال ، اما ، ناامید و سرد و بی نایم چرا
دیگران رفتند گر ، این ها برایم عادی است
از تو می پرسم چرا رفته است رؤیایم، چرا؟
۲۳:۳۸
۱۴۰۱/۱۰/۲۹


