قالب شعر: شعر نیمایی
بر دلم دلداده آمد … اما چرا مرعوب رفت ؟
مو پریشان آمد و حیران ، ولی محجوب رفت
ریسمان ِ گردنم با هر قدم چون میکشید محکم
گریهها کردم که میمیرم ، ولی مسرور رفت
آه و غم بستم به پایش ، تا رَوَد آرام تر
دیر آمد زود هم ، با خندهای مغرور رفت
هر چه کردم ، سد ِ راه ِ او شوم امّا نشد …
در خیابان یوسف ِ من ، از من ِ یعقوب رفت
هر کجا را رفته بودم بیصدا … پیدا نشد
با رُخی جذاب آمد ، از دلی مجذوب رفت
باده را با یاد ِ یار ، تا یاد ِ او ، یادم رود …
همچو یاری بیوفا ، از جام ِ من مشروب رفت
در خواب ِ من ، ایستاده بود خاتون ، ولی
آه ، خیابان دور میشد جای ِ آن محبوب رفت
قاب ِ عکسم همجوارش ، در جدار ِ خانه بود
هم خیابان ، خانه هم ، هم قاب ِ دیوارکوب رفت
#حسین_برقی . چ ِ .
✍️ چهارم مرداد ماه


