عـزم کن و درب را
محکـم پشـتِ سـرت بکوب !
اوج بگیـر و پایـت را
بر تـن استخـوانـیام بکـوب
و رد شـو
راهـش را
نمیدانـم !
صِـلاحاش را
خـودت فقـط خـودت
میدانی
دیگـر
تحمـلِ پنجـههایـت را
بر فکـر و خیـالام ندارم
تـو آزادهای
که رشتـهی خـواب و بیـداریام را
به هم میدوزی
و اسیـر هستـی
که قـدم هایـت را
از حصـارِ جمـجـمـهام
فراتـر نمیبـری
قصـد دارم
دیگـر از تـو ننویسـم
و پایانِ لغـت را
با خـالِ شانـهات
نقطـه بکوبـم .
میروم
به تعقیـب واژهها
امّـا میدانـی
امّـا میدانـم
حتی حتی حتی
این چنـد خـط هـم از توسـت
حـسـیـن بـرقـی | چ ِ
مـهـر ۹۹


