تا به کی بر ساحل دریا شوم بی سایبان
از عطش سوزان بمانم در کنار شط جان
گر گرفتار هوسها ، گشتم از ابلیس جان
لطف رحمانی طلب دارم ز یار مهربان
ساحت دریا نجاتم میدهد ، از موج غم
شبنم گیسوی او گردد رهایی از خزان
اشتیاق نور ماهش ، در دل شب های تار
میدهد هر عاشقی را روشنایی ، ارمغان
جان من یک ذره از ، نور ازل افشان او
چون بود بینورجان از تیرگی گیرم امان
کهکشانها در نظام است با اشارتهای او
میدمد بایک نفس عطرحیات انس و جان
درشب و روز از معاصی ناله میآید ز جان
تا بگیرم عفو و پاکی را از آن جان جهان
عارفان گر ناله دارند از ، غم هجران او
من بمیرم از نگاه نرگس جادوی آن
تیر جانت ، گر زنند رنجور مشتاق نگار
لذت زخمش بگیر و ، رو بسوی سایبان


