امواج خطر
امواج خطر
من دراین بحر پراز موج تو طوفان شده ام
دل بر امواج خطر کرده خروشان شدهام
زورق جان را سپردم بر سریر امن تو
بیدریغ از جان خود وارد پیمان شدهام
عاشقیرا پیشهی دلدادگی کردم به مهر
با سر شوریده بر وادی سلطان شدهام
خوفناکم از جراحتها که با مژگان تیز
میزنی براین دل مجنون، هراسان شدهام
دیدگانم بر رخ ماهت چنان افتاده است
از کنار لشکر کاخت به ایوان شدهام
چون یلی عاشق گدای مهر عشقت گشتهام
درخم ابروی تو بر دام هفت خان شدهام
گرد رنجوری به سیما خود نمایی می کند
مهربانی کن نگارا ، بر سر خوان شدهام
مختار پشوتن «رنجور»


