تیغک مژگان
تیغک مژگان
در وادی هجران چه شراری زده بر جان
از این تنو جان جامه زود آتش هجران
شب ناله کنان و به سحر رو به بیابان
در فرقت آن یار شدم سر به گریبان
در کوه و بیابان شده ام بوتهی خاری
ابری بهسرم نیست دهد قطرهی باران
در آینه دیدم رخ مفلوک و پر از غیظ
از شدت غمها که شدند مایهی پژمان
دیوانه شدم با دل محزون و پر از غم
یک چاره نبینم که شود باعث درمان
آن سرو خرامان زده با نرگس جادو
بر پیکر افتاده به خون تیغک مژگان
رنجوری خود را به کجا شکوه کنم من
ای شعلهی جان در دل من آفت پنهان
مختار پشوتن « رنجور»


