عهد اَلَست
من از رنگ رخ و عطر دو گیسوی تو مستم
وزان طاق دو ابروی تو با صد حیله جستم
نگارا کم بچرخان ، آن کمند زلف و گیسو
مزن با تیغ مژگانت، که مغلوب تو هستم
گریزانم به صد پا از جراحت های خونین
ولی آن شهد شیرین دو لب را میپرستم
تو ای معشوق صدها قامت خوش بامنزار
چرا یکدم نمی آیی به آن عهدی که بستم
دل و جان نغمه دارد هرشب و روز از غم تو
که برگیسوی مُشکینت رساند چنگ و دستم
من آن رنجور نالان و گرفتاری که هر شب
به جان در قید و بند از عهد آن روز الستم


