زاویهها دهان باز کردهاند
و هندسهی اتاق
رویِ پاشنهی یک «آخِ» کوتاه میچرخد
نه!
(میخواستم بگویم سقف پایین آمده
دیدم چقدر کلیشهایست!)
بگذارید بگویم:
جاذبه
آغوشِ زمختیست
که دندههای سیمانیاش را
دورِ خوابِ دخترکان تنگ کرده
گیسوانِ گرهخورده در گچ و گمان
گوشوارههایِ گیجِ گمشده…
(این واجآراییِ «گاف» را بادها از زیرِ بتنها به من مخابره کردهاند.)
اینجا
بُعدِ چهارمی در کار است
فضایی فشرده در حجمِ یک نفس
جایی که اکسیژن
شکلِ یک مربعِ کبود را به خود میگیرد
و شُشهایِ کوچکش را
در جیبِ یک عروسکِ خاکی پنهان میکند
اصلاً چه کسی گفته آوار پایانِ معماریست؟
این فقط یک دکوراسیونِ جدید است!
سنگها
بالِشهایِ سنگینِ بیخوابیاند
و آهنپارههایِ کجومعوج
روبانهایی که گلویِ فضا را پاپیون زدهاند
سنجاقسرهایِ صورتی
ستونِ فقراتِ سیمان را قلقلک میدهند
و تاریکی…
تاریکیِ چسبناک
پتوییست که خیلی خیلی
ضخیم بافته شده!
خشخشِ خاکستر و خشت
خراشِ ناخنهایِ شیری
رویِ خندههایِ خاموش…
(میشنوی؟ یا سمعکِ تاریخ دوباره خراب شده ؟)
دخترکان
در این مکعبِ تاریکِ تو در تو
لیلی بازی میکنند
یک پا رویِ آجرِ لهشده
یک پا رویِ نفسهایِ بریده…
و خطوطِ این بازی را
با گچِ استخوانهایشان
رویِ هیچِ مطلق میکشند
یعنی میخواهم بگویم
آنها نمردهاند
فقط در فاصلهی میانِ دو پلکزدنِ خدا
به یک «حجمِ» کوچکِ پرنده تبدیل شدهاند
که از لایِ درزِ بتنها
به سمتِ آسمانی که دیگر آبی نیست
چکه میکنند…
بگذریم!
اینجا هوا بویِ مدادتراشِ شکستهای را میدهد
که تمامِ کودکی را
در یک بُرادهی خونین
تراشیده است
پس نوشت:
برای دخترکان شهید جنگ رمضان خصوصا
فرشته های کوچک میناب


