نشسته بر سرایِ خون، خدایِ کینهپرورها
چه میخواهد از این مردم چلیپایِ ستمگرها
به نامِ دین، به کامِ خود، چه آتشها برافروزد
که میسوزد در آن هر دم، دلِ گُلها و مادرها
فلسطین، زخمیِ دیرین، به خاک و خون تپیده باز
به دستِ لشکری از بُت، به فتوایِ بد اخترها
نه از موسی خبر دارد، نه از تورات میداند
که جز کشتن نمیخواند، در این دفتر، مکرّرها
به طفلان سنگ میبندد، وَ بر گهواره میتازد
دریغا این بشر حتی، ندارد شرمِ خنجرها
به خونِ کودکان، رودی روان شد در دلِ «غزّه»
که تا محشر نمی شوید ، دهانِ ننگِ باور ها
دُعای دادِ خود را گو به گوشِ آسمان، شاید
که از این خوابِ خرگوشی ، برآشوبند خاورها
نتانیاهوی گوساله ، فلسطین پاره ی دل هاست
خودت را جا بده هر دم در آخورِ سگ و خرها
نمانده چیزی از عمر جنایتکار پوشالی
که رمز یا علی پایین کشیده درب خیبر ها


