«الف» کلاهش را برمیدارد
به احترامِ جهلِ مُرکبِ من
(پرانتز باز میشود:
من عمیقاً افتخار میکنم که نمیدانم
پرانتز خسته میشود… و بسته نمیشود)
چه کیفی دارد اصلا!
وقتی «کانت» را
با نامِ یک نوع ساندویچِ سرد
اشتباه میگیری
و با اعتماد به نفسِ کامل
گاز میزنی به هوای مهآلودِ کافه
کلمهها را از روی سطرها برمیدارم
تکانشان میدهم
(مثلِ خاکاندازی که خاکش را…)
و میگویم: بفرمایید!
این هم تزِ دکترای من در هیچندانیِ شیک!
با یک پوزخندِ کجِ پُستمدرن
به تمامِ کتابخانههای جهان
نمره ی صفر میدهم
خطخوردگی؟ نه!
من اصلا چیزی ننوشتهام که خط بخورد
یک بیسوادیِ اتوکشیده
با کراواتی که
به هیچ کجای این متن نمیآید
بگذریم…
ورق بزن مرا!
من کاملا سفیدم
و به همین سفیدیِ مطلق
با صدای بلند
پُز میدهم!
(نقطه سرِ خط… که خطی هم البته در کار نیست)


