سالهاست قاتل اردوگاهی شده ام
که آواره ترین لحظه های درد را به صلّابه کشیده
طوفانِ طراق
طپانچه ی تپانچه های طاق باز را از طمطراق انداخته
کلاغ ها
آبی
خیس
لیز
هیز
شاید هم صابونی اند
خروش خروس
مُشتی جوجه ی پاییز ندیده را کنار قابِ برفکی ، پیچ کوب کرده
اینجا بهانه ها طعم طناب میدهند
و خرها بوی کباب
به یمن انقلابِ نقطهها
خدا جدا
گور را هم که………….. ول کنید
قرن هاست که بر شانس اردوگاه می وزد


