چرا این شاعران در صحنهی پیکار خاموشند؟
درون پیلههای عافیت بیمار خاموشند؟
قلمها یخ زده از ترسِ هر توفانِ نافرجام
کنارِ سفرههای مصلحت بیدار خاموشند
سکوتِ ممتدی پیچیده در اشعارِ سنگی شان
شبیهِ قابِ عکسی خسته بر دیوار، خاموشند
نه فریادی به حلقومی، نه خشمی در غزل پیداست
به وقتِ گفتنِ حق، از سرِ انکار خاموشند
چه شد آن شعلههای سرکشِ در واژههای داغ؟
که اینگونه شبیهِ بردهی بازار خاموشند؟
تمامِ کوچهها از بغضِ حق لبریز و سرشار است
ولی این مدعیها در پیِ زنگار خاموشند
به جای شعرِ بیداری، فقط لالایی آوردند
برای خوابِ این مردم، در این تکرار خاموشند
کسی از دردِ انسانِ معاصر خط نمیبافد
همه در پیچ و تابِ نقطهی پرگار خاموشند
کجا رفت آن شجاعتهای پنهان در دلِ اوزان؟
که پای دفترِ بیحاصلِ افکار، خاموشند
حقیقت میتپد در خون، ولی لکنت زبان دارند
تمامِ واژهها در جوهرِ خودکار، خاموشند
صدای شومِ زاغان میرسد از گوشهی باغ و
قناریهای ما در لابلای خار، خاموشند
نه دردی از کسی درمان شد از این وزنهای پوچ
فقط با واژههای خستهی طومار خاموشند
لباسِ فاخرِ سبکِ مدرنِ تازه پوشیدند
ولی در باطنِ خود، زیرِ هر آوار خاموشند
بهای شعر را با سکههای خدعه سنجیدند
شبیهِ نعشِ بیجانی بر این مردار خاموشند
بخوان شاعر برای حق، که فردا دیر میگردد
که فردا نسلها گویند: با اصرار خاموشند


