عزرائیل احتمالاً
آدرس را از روی گوگلمَپِ مخدوشی پیدا کرده بود
که تو را
درست از وسطِ فنجانِ قهوهام بالا کشید !
(لطفاً به این سطر دست نزنید
خیس است هنوز
هنوز دارد از کلمهی «رفتنت» خون میچکد)
قرار نبود بمیری
قرار بود فعلهای گذشته را
به زمانِ حالِ ساده برگردانی
اما «گافِ» بزرگی دادی عزیزم !
و «مرگ»
با همان گافِ چسبناکش
به تقویمِ رومیزیام چسبید .
موهایت را در کدام صفحه از این شعر جا گذاشتی ؟
که باد
هی ورق میزند این کتابِ دیوانه را
هی ورق میزند
و پیدا نمیکند …
گفته بودم که آستینِ کوتاه نپوش
گورستانها
مستعدِ سینهپهلویِ مزمناند !
حالا من هی باید کاموا ببافم
دورِ این نقطهچینهای سردِ نبودنت :
( … … … … )
میبینی ؟
من اصلاً گریه نمیکنم
فقط
کلماتم روی کیبورد به لکنت افتادهاند
پــِ پــِ پــِ پیراهنِ سیاهم کجاست ؟
بخواب عزیزم
در پرانتزی که دیگر هیچوقت بسته نمیشود
بخواب (


