تَشنّج و کَف و یک جیغ ناگهان کافی است
برای نَشئه شدن لیسِ استکان کافی است
شَبیه کِرم که در زیرِ بیل می لولد
شروع مرگِ شما با همین تِکان کافی است
چه بیت ها که در آوندِ مغز ، جان دادند
جِنازه ای سَرِ خودکارِ این دُکان کافی است
گِره بزن همه ات را به نافِ انسانها
برای ما کفن و گور بی نشان کافی است
اگر چه گُرگ فقط آش پُشتِ پا خورده
کنارِکاسه ی خون لقمه های نان کافی است
هزار نُت کَفِ دفتر گرسنه خوابیدند
میان سیمِ دلم زخم استخوان کافی است
قسم به حضرت پاییز و حسّ دلتنگی
که مرگِ برگِ جُذامی به هر خزان کافی است
به لحظه لحظه ی شب های قُرص و بیداری
صدایِ پِلکِ دهانم به آسمان کافی است
همیشه قافیه را رَنده کرده ام با دَرد
جناس خیس و تبِ سردِ بی امان کافی است


