پرکشیدی…؟!
بغض رسوب کرده در گلو
حسرت به دل مانده
خار در چشم پادوان شیطان
با خون خود
پروراندی پیکر صد چاک انقلاب را
ثمره اش عقدی ناگسستنی
اتحاد رنگها و زبانها و نژاد ها
تشنه ی انتقامند، با بغض و کینه موشک ها
بانک خروششان شخم و شالیزار کند دیار خصم را
پهباد ها بسیجی وار،به تن کنند جلیقه ی انتحاری را
غرش کنان سر دهند،فریاد خون خواهیت را
کنند چاک چاک اژدران سینه چاک
سینه ی جت ها و ناوهای شوریده بخت را
بر زمین اگر افتاد ،علم از دست علم گیرد!
بازوی صالحی دگر برافراشت آنرا
به کجا…؟!
ای ساربان،در بهت و بغض و آه ما…!
از «مردمان»افتادی و از چشم اما نه…!
در کنج خانه ی پر درد دل
نقش و نگار تو چه خالیست…!
باز می کنیم عقده ی دیدارت
به امید روزهای «رجعت»آمدنت…!!!


